صبح روز بیست و دوم با عجله از ساختمان خارج شدم در حالی که نگهبان بهم گفت happy monday!

وقتی توی union square park از مترو خارج شدم چشمم به جمال سبزی فروشها روشن شد.حیف که استرس صبح اول هفته اجازه نداد وگرنه با یک بغل سبزی وارد دانشکده میشدم تا همگان بدانند که زن ایرانی سبزی را در راس امور قرار میدهد.

یک ساعتی نگذشته بود که با لهجه خفن امریکایی از بلندگوی طبقه اعلام کردند که برای اموزش الارم اتش همه در لابی طبقه جمع بشویم.بی هیچ ایمیل قبلی و . که همه احتمالا میپیچوندن و دیرتر میومدن.

استاد و دانشجو توی لابی جمع شدیم و یه مرد خیلی خیلی امریکایی میانسال با لهجه خیلی خیلی هالیوودی شروع کرد به گفتن که هر وقت دود حس کردین یا الارما صدا داد دو تا راه خروج دارین فلانجا و بهمان جا.هرگز از اسانسور استفاده نکنین و . گفت هر اتفاق غیر مترقبه ای جز اتیش که افتاد از ساختمان خارج نشید چون جز برای اتیش برای بقیه اتفاقا ساختمون دانشگاه براتون امن ترین جاست.مثلا اگه زله اومد جمع شید توی راهروی این وری که امنه و اگه حادثه تروریستی پیش اومد هرگز خارج نشیدو از هیچ حادثه ای هم تعجب نکنید چون شما در new york city هستین و همه چیر ممکنه

ظهر ناگهان فهمیدم که با استاد جلسه دارم و رفتم و خیلی گیج تر و حس نادان بودگی تر از قبل اومدم بیرون.چرا ادم هر چی میخونه باز یه چیزی هست که توش متخصص نیستی و با شک راجع بهش نظر میدی؟

اون پسر چینی امریکایی ورودیه هم گفت جلسه اش خیلی سنگین بوده.

عصر بی نهار و خسته بودم که گفتن یه جلسه علمی هست.

رفتم طبقه -۱ و به محض ورود چی دیدم؟ اووووهخدای منیان لیان ل که همه باهاش عکس میگیرن.یان که جایزه نوبل کامپیوتر داره.با تعجب به پوشش من نگاه کرد و من مغرورانه رفتم صندلی بردارم که تق خوردم به اون یکی صندلی و یه الاغی خندید.بعد از دیدن استاد فرشچیان این دومین شوکه شدگی سلبریتی اینجا بود و حیف که برای هر دو شرمم اومد بپرم وسط استاد استاد کنم و بگم بهشون که مفتخرم از دیدنشون و حتی دلم عکس میخواد.

شب کماکان بی صبحانه و نهار رفتم مجلس شیعه های دانشگاهبرای اولین بارمگه جمعیتی جمع شد؟ 

دیگه خجالتی نبودم زیاد.رفتم گفتم بذارید کمک کنم.یه دختری به اسم عارفه بهم کلی شمع داد گفت بچین روی میزا

بعد هی جمعیت زیاد شد و زیاد شد.با حجاب و بی حجاب.بور و مشکیزن و مرد و پیر و جوون.این وسط چند تا دختر ایرانی هم دیدمیکیشون گفت از اشناییتون خوشبختم شما مادر یوسفید؟ 

گفتم جااااان؟ 

یه دختره خارجی طوری نشست کنارم گفت اینجا زندگی میکنی؟ گفتم "اره البته چند هفته است.تو چه طور؟" 

گفت من از پدر مادری پاکستانی و پدر بزرگ مادربزرگی هندی و جدی ایرانی اما متولد امریکا هستم و کل عمرم رو توی نیویورک بودم.گفتم چه قرابتی داریم که من چند هفته اینجام و تو چند ده سال!

و بعد مراسم به شعر انگلیسی خوندن و نوحه هندی و پاکستانی خوندن و سخنرانی انگلیسی ادامه پیدا کرد و اخرش رسید به اونجا که اینقدر گریه کردن ملت همون جور که رو صندلی نشسته بودن که صدای جیغ و داد کل طبقه رو برداشت.مردا دیگه از شدیدتر.

حاج اقا داشت میگفت چون پیامبر به حب خانواده اش توصیه کرده برای همینه که حب به علی ثوابه حتی اگه کلی گناهکار باشی.

بعد مراسم من به یه دختره گفت به خاطر یه عده جدیدا یا غیر مسلمونا پایه ای حرف زده که قابل فهم باشه

و شب ساعت از ۱۱ گذشته به ساختمان وارد شدم و نگهبان بهم گفت how was your day؟

روزم تجارب جدیدی داشت بحمدلله

و کماکان به نظر من زیباترین رفتار در هر اعتقاد و هدف و باوری modesty هست.اهسته.ارام.

و تمام.

و بخوابیم به امید هفته ای مفید.

 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

دریافت آخرین نسخه ربات کلش اف کلنز A P H E L I O N تیک تاک خانومانه گروه معماری نقش لی لی طب پایگاه آموزشی و اطلاع رسانی مهندسی پزشکی وبلاگ آموزشی شبکه شعور یک ریشه